|
Tuesday, September 23, 2003
اگر بخواهم پرنده را محبوس کنم ، قفسی به بزرگی آسمان می سازم!
امروز هفت تا شمع روشن کردم ! اول اتاق خیلی تاریک بود .هیچی پیدا نبود .تصمیم گرفتم به اندازۀ تمام چیزهایی که دارم شمع روشن کنم .
کبریت رو برداشتم ، فکر کردم و اولین شمع رو به خاطر تمام دانشی که دارم روشن کردم .اصلاً انگار نه انگار شمعی روشن شده ، هنوز اتاق تاریک بود .
شمع دوم رو به خاطر تمام علاقه ای که به حشره ها و مورچه ها دارم روشن کردم .
شمع سوم رو به خاطر تمام دلخوشی ها و دلبستگی ها روشن کردم .
شمع چهارم رو با شعله شمع سوم روشن کردم به خاطر رهایی و آزادی.
شمع پنجم رو به خاطر علاقه ای که به دوستانم دارم روشن کردم .
شمع ششم رو به خاطر تمام رویاهایی که دارم (از جمله اتاق چوبی زیر شیرونی که روی دیوارش پر پیچکه ) روشن کردم .
شمع هفتم رو به خاطر رسیدن سیاهترین لحظه شب روشن کردم ، چرا که اون لحظه نزدیکترین زمان به طلوع خورشیده .
و حالا اتاق روشن شده و من تمام چیزهایی رو که توی اتاق هست می تونم ببینم . اینجا همه چیز هست ..شادی ، عشق ، محبت ، دانش ، رهایی ، آزادی ،زندگی .
Thursday, September 18, 2003
خاک
جای شما خالی ،چند وقت پیش رفته بودیم قبرستان ، دور از جان خودم ، یکی از دوستان دوران نوزادی ام مرده بود و عمرش را داده بود به خودش ، در آن لحظات غمناک هرچند منتظر باران شدیم تا دلمان تنگ شود و شعری بگوییم ، باران نیامد که نیامد باور بفرمایید حتی چتر هم با خودمان برده بودیم ،ولی اگر شما پس کله تان را دیدید ما هم باران را دیدیم .بنابر این از خیر شعر و شاعری گذشتیم و جملات قصار پشت سر هم قطار کردیم .نگاهی به خاک قبر دوست دوران نوزادیمان انداختیم و دیدیم عینهو کف دست خالی است ، بعد با خودمان فکر کردیم از خاک چه آدم هایی چه چیزهایی به عمل می آید ؟! مثلا از خاک آدم های خوشگل ،کوزه و سفال ... از خاک آدم های صبور ، گندم (مخصوص حلیم ) ....از خاک آدم های زودرنج ، یک جور برنج (مخصوص آش)....از خاک آدم های ناقلا لوبیا و باقلا.. از خاک آدم های چشم چران ، گل آفتابگردان ....از خاک آدم های شاهزاده گل شاه پسند ..از خاک آدم های ترش رو ، درخت زرد آلو ...از خاک آدم های پوست کلفت ، هندونه ...از خاک آدم های بد جنس و سیاه دل ، بادمجان ....
خلاصه بعدش هر چه فکر کردیم از خاک آدم خوب و نازنین و طنز پردازی مثل ما چه می روید ، به نتیجه دلخواه نرسیدیم . بعضی از همکاران دوچرخه می گفتند از خاک تو آتش بیرون می آید . بعضی ها هم اعتقاد به گل خر زهره داشتند تا نظر شما چه باشد !
بر گرفته از روزنامه دوچرخه !
Wednesday, September 10, 2003
یه روزی از این روزا ، به ابر بهاری میگم که کویر رو فراموش کرده !
به قناری تو قفس میگم که آواز خوندن یادش رفته ،
از شاپرکها می پرسم که چرا دیگه طرفای باغچه ما نمیان ،
از قاصدک می پرسم که هنوز خونه ما یادت هست !!
بالاخره یه روزی از این روزا از ستاره ها می پرسم که چرا اینقدر تو سیاره ما کم پیدا شدند .
از خورشید می پرسم که چرا غروب دیروز انقدر دلگیر بود .
از سکه ها می پرسم چرا قلک تنهایی بچه ها رو فراموش کردند .
از پیچک رو دیوار می پرسم که نقطه اوج از کدوم طرفه ؟!
می پرسم ! یه روزی از این روزا ! از آدمها می پرسم چرا عشق از یادشون رفته !؟
Monday, September 08, 2003
من وبلاگمو آپدیت نکنم بهتره ، خاطره جمعه رو میخوام الان بنویسم .چی کار کنم آخه ! همین الان که دارم مینویسم باید تا یه ربع دیگه بیرون باشم .وگرنه دوباره کلاسم دیر میشه .جمعه قرار بود با بچه های دانشگاه سارا بریم کوه .. ولی به طور اتفاقی دو تا از وبلاگ نویسا ( مازیار و آرش ) رو هم دیدیم . تقریبا 35 نفر بودیم . اول قرار بود بریم گلاب دره ولی مثل اینکه سر از دربند در اوردیم . روز خوبی بود .
راستی تو وبلاگ در جستجوی کلمات هم مطلب خوبی در مورد پرشین بلاگ نوشته شده .
چند تا جمله جالب هم دارم :
1.اگر دیگران بتوانند مرا به خشم در آورند ، می توانند بر من تسلط یابند .چرا باید به دیگران چنین قدرتی بدهم که زندگی مرا زیر تاثیر بگیرند ؟!
2.وقتی نفر دوم باشید، مردم توجه چندانی به شما نمی کنند ، من می خواستم بدانم اول بودن چه مزه ای دارد .
3.ما آموخته ایم که هرگز نباید اشکمان به زمین بریزد ، هر چند که بسیار آزرده شویم .خوب است بدانیم در زندگی لحظاتی هست که اگر اشکی بیفشانیم مردان بهتری خواهیم بود .دیگه بستونه ..بقیش برای بعد .. داره کلاسم دیر میشه ..
Thursday, August 28, 2003
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ی زمزمه ام ؟!
بهتر آن است که برخیزم
رنگ بردارم
روی تنهایی خود نقش مرغی بکشم .
زیر بیدی بودیم
برگی از شاخه ی بالا سرم چیدم .گفتم :
"چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟"
سهراب سپهری
خوشه های طلایی تو گندم زار ، زیر آسمون آبی امروز چه درخششی داشتند .مترسک مزرعه امروز از همیشه خسته تر بود .بهم میگفت دیگه کلاغ های سیاه هم از من نمی ترسند . می گفت بچه هی مزرعه هم بهش سنگ پرت می کنند .می گفت دیشب بارون بدجوری خیسش کرده . می گفت دیگه آفتاب هم باهاش سر سازگاری نداره .
کلی برام حرف زد . منم همشو گوش دادم اونوقت کلاهشو صاف کردم و علفهای رو لباسشو با دستم زدم که بریزه بعد بهش گفتم چرا دلتنگ شدی مترسک مزرعه ؟! تو هنوزم بای مزرعه با ارزشی . بهش اطمینان دادم که اون کلاغ سیاه های بدترکیب هم ازش میترسن . کلاهتم که صاف کردم ، دیگه نه آفتاب صورتتو میسوزونه ، نه بارون خیست میکنه . مزرعه هم تنهاییشو باهات قسمت میکنه . کم چیزی نیست .گوشاتو باز کن .
دیگه وقت رفتن بود . لبخند شادی رو روی لبهای مترسک می دیدم . چه ظهر دل انگیزی بود .
Saturday, August 23, 2003
دل جای توست ، گرچه دل از ما گرفته ای
Thursday, August 21, 2003
مورچه کوچولو، تو هنوز بیداری؟! دیشب هر بار چشمامو باز کردم دیدم مورچه ِ هم بی وقفه داره رو دیواراینور و اونور میره .آخه این مورچه ها اینهمه غذا جمع میکنن واسه چی؟!برای زمستون ؟!من که گمون نمیکنم .گیرم پاییز بشه ، برگها بریزن یا زمستون بشه زمین هم پر برف ،آخه این مورچه که دیگه تو اتاق من یه خونه واسه خودش درست کرده که همیشه غذا هست !!اون دیگه چی میخواد ؟
آخه مورچه ها اینقدر کار میکنند آدم حرصش میگیره .میدونید قبلنا هر وقت مورچه تو اتاقم میدیدم میکشتمش اما الان میدونید چی کار میکنم ، میرم یقهُ مورچه رو میگیرم ..میگم من یه آرزو دارم ، اگه قول بدی بر آوردش کنی ولت میکنم بری و گرنه ...!!
مورچه بیچاره هم میگه :آخ ،آخ ..باشه باشه ..هر چی میخوای بگو برآورده میشه !
اونوقت باخودم میگم .. بزار بره !..اون طفلکی راست شکمشم بگیره و بره تازه شاید برسه به کمد!حیوونی گناه داره.خلاصه از اون موقع ست که تا حالا دیگه مورچه نکشتم ..شما هم مورچه دیدید نکشیدش ، در عوض بگید آرزوتون رو بر آورده کنه ..بر آورده میشه ، یعنی مورچه های اتاق من که اینطوریند ..شما هم امتحان کنید .
|